جعفر شهرى باف
205
طهران قديم ( فارسى )
كه فروشنده گرانقيمت بدهد خريدار بگويد : هنوز خرخور مىباشد و به كار آدم نمىخورد و صرفنظر بكند . حسين يقهچاك - حسرت الملوك ؟ ! نبش شمال غربى اين سه راه هم يك دكان جگركى متعلق به حسين يقهچاك بود كه اين مطالب هم از او ياد مىشود . اولا وجه تسميهء او به يقهچاك اين بود كه از زمان فوت پدرش كه به احترام او يقهاش را باز مىكند ديگر نميبندد « 7 » ! دوم از جگركىهايى بود كه خوراك جغور بغور « 8 » او از عطر و بو ، تالى نمىتوانست داشته باشد و از يك ساعت به ظهر كه غذاى او بدست مىآمد و بساطش آماده و چراغش روشن « 9 » مىشد كمتر كسى بود كه از جلو دكان او رد شده بوى جغور بغور به مشامش برسد و بتواند از داخل شدن و خوردن آن خوددارى بكند ، تا آنجا كه روزى يكى از خانمهاى اندرون كه از آن نقطه ميگذرد و بوى آن مدهوشش مىكند ، آهى مىكشد و مىگويد : « مردهشور اين خانمى و عزت و حرمت را ببرد كه آدم بايد حتى حسرت جغور بغور را هم با خود به گور ببرد ! » و از اين سخن به اسم جغور بغور ، عنوان « حسرت الملوك » هم اضافه مىشود . مثلى هم از اين جگركى در زبانها بود كه مىگفتند : « صننار « 10 » جگرك سفره قلمكار نمىخواد » مشابه مثل ( آفتابه لگن هفت دس ، شوم و ناهار هيچ چى ) ، كنايه از اينكه براى هيچ اينهمه تشريفات قايل نمىشوند . ديگر داستان خود دكان و
--> ( 7 ) . يكى از آداب احترام به ميت مخصوصا به پدر ، باز نگاه داشتن يقه تا چهلم او بود كه در آن روز بزرگترى آن را بسته تكمه مينمود . ( 8 ) . جگرك : جگر سفيد گوسفند را همراه بعضى امعاء چربىدار او با پيه و پياز خام و زردچوبه و فلفل تفت داده و آن را با پارههاى گوجه فرنگى خام زينت مىكردند كه بوى مطبوعى بهم مىرساند اضافه بر طعم و بوى دلپذير و ضمنا مناسب كه يك شاهى آن خورش نان يك نفر مىشد و جگركى جايى كه اين غذا در آن طبخ مىشد . وسيله پخت آن سينى تو گود بزرگى بود كه سراشيب بر بالاى كورهاى كه در ارتفاع يك ذرع از زمين بود قرار داده مواد او را در آن ريخته كوت مىكردند - نام دوم جغور بغور و اسم ديگر حسرت الملوك . ( 9 ) . روشن بودن چراغ هر طباخ علامت آماده شدن و داشتن غذاى او بود و خاموش بودنش نشانهء نداشتن يا تعطيل يا تمام شدنش . ( 10 ) . صد دينار ، يعنى يك دهم قران ( ريال ) .